نگاه ساکت باران به روی سو رتم دزدانه می لغزد،
ولی باران نمیداند که من دریایی از دردم،
به ظاهر گرچه می خندم ولی اندر سکوتی تلخ میگریم.
برقص،گویا هرگز کسی تورا نمیبیند
عاشق شو،گویا هرگز کسی دلت را نشکسته است
و زندگی کن گویا بهشت اینجاست...
بهشت اینجاست...
همه ی مداد رنگیها مشغول بودند..
بجز مداد سفید..
هیچکس به اون کار نمیداد..
همه میگفتن:
تو به هیچ دردی نمیخوری..
یک شب که مدادرنگیها..
توی سیاهیه کاغذ گم بودن..
مداد سفید تا صبح کار کرد..
ماه کشید.. مهتاب کشید..
و آنقدر ستاره کشید که کوچک و کوچک و کوچکتر شد..
صبح توی جعبه ی مدادرنگی..
جای خالیه او..
با هیچ رنگی پر نشد...
يك يادگاري از رفيق عزيزم سلمان فاخته
غم مردان از وجود نامردان است
ماسه های سنگی جاده های پر غبار
روزهای محو رفته را می کنند آشکار
می دانم که بارانی نباریده رویشان
و عابری نداشت عزم گذر سویشان
ولی آنها سالها ناظر من بودند
بارها با زردی غبار تنم را آلودند
در خم همین جاده های خاکی و دور
بر تن من تابیدهاله ی سرخی زنور
دستهایی به نرمی و لطافت آب
دستهایم را گرفت و رفتم تا خواب
ناگاه دلهره ای عجیب تنم را لرزاند
و صدای زمزمه ای مرا ترساند
انگار گلهای یاس باغ خدا
با اندیشه پاک من داشتند حرفها
تن تو ضعیف و راه دور است
جاده تاریک و سخت و بی نور است
آمدم که بر گردم اما میسر نبود
انگار کسی پلهای پشت سرم را شکسته بود
رفتم و گریه کردم و داد زدم
از تب و درد و خستگی فریاد زدم
جاده ها پر شدند از صدای ناله ی من
و سنگینی عشق ماند و شانه ی من
بعد سالهای سخت و بی سر انجامی
هنوز من هستم و یک دنیا نا آرامی
روزها در تب و حسرت و انتظار سوختم
و چقدر سخت معنی عشق را آموختم
کاش بودی تا دلم تنها نبود،تا اسیر غصه فردا نبود،کاش بودی تا برای قلب من،
زندگی اینگونه بی معنا نبود،کاش بودی تا لبان سرد من قصه گوی غصه غمها نبود،
کاش بودی تا نگاه خسته ام با خبر از موج و از دریا نبود،کاش بودی تا دو دست
عاشقم غافل ازلمس گل مینا نبود، کاش بودی تازمستان دلم اینچنین پرسوزوپرسرما نبود،
کاش بودی تا فقط باور کنی،بعد تواین زندگی زیبا نبود
نمیدانم چه بنویسم ویا چه بگویم:از کجا شروع کنم،از بی رحمی های زندگی بگم یا از اتفاقات
خوب و بد زندگی.کاش در این دنیا آرزویی نداشتم ولی افسوس این خود آرزویی است
ای کاش برای یک روز پرنده بودم،فرقی نداره چه پرنده ای
کلاغی سیاه یا کبوتری سفید،فقط دو بال داشتم برای پریدن،
رفتن به آن سرزمینی که با شقایق هایی سرخ نیلوفرهایی آبی
زمینش را فرش کرده باشد.سرزمینی که ماهش در بین آن
همه ستاره احساس تنهایی نمی کند. در آسمان آبی اش تکه
ابری سیاه دیده نمی شود و خورشیدش گرمتر و نورانی تر
است .سرزمینی که روزهایش گل مریم و شب هایش محبوبه
شب عطر افشانی می کند پر می گشودم به آن سر زمینی
که بنفشه هایش با عشق آشنا هستند. سرزمینیکه به جای
خشم ونفرت ،مهربانی به هم هدیه میدهند ، سرزمینی که در
آن دوست داشتنی گناه نباشد و بتوان در آن عاشقانه تو را
پرستید فقط تو را
تا تو رفتی ،واژه ها درگیریک طوفان شدند
واژه هاو دستهایم ،سست و بی ایمان شدند
لب گشودم نام زیبای تورا ای ماه شب
در همان شب که غزلها زاده باران شدند
سیب سرخی چیدم و این آدمکهای عجیب
مثل اختاپوس وشیطان ،بر سرم ویران شدند
اسکلتهای عجیبی راه خوابم را زدند
مست وهم آوازباتو همدل وپیمان شدند
باد میپاشد تو را در خواب پاییزی من
از همان روزی که قلب واژه ها بی جان شدند
رفتی ومن مانده ام با کوله باری از غزل
کاش می دیدی غزلها زاده باران شدند
چندتا غروب دیگه مبای طلوع کنیم با همدیگه؟
یه فال حافظ بگیرم تا ببینم اون چی میگه؟
باید یه جوری خودمو واسه تو آماده کنم
می خوام برم دو دسته شمع نذر امامزاده کنم
چه کار کنم می خوام برم نماز حاجت بخونم
یعنی تا اوضاع جور بشه منتظر تو بمونم 
راستی یه ساله تو خونه زخم زبون زیاد شده
اسمتو دیگه نمیگن ،واژه اون زیاد شده
همش میگن اون که میگفت دیوونته،عاشقته
بمیری ام سراغتو نمیگیره بگه چته
تو میگی من چکار کنم ،عجیب سر دو راهی ام
نه توی خشکی ام نه توی آب،درست مثل یه ماهی ام
یه ماهی خیلی کوچیک،میون آزادی و تور
که دلخوشیش بیخودیه،مثل یه آرزوی دورش
ببین روزاو لحظه ها بد جوری اذیت میکنن
آدما درباره تو یه جوری صحبت میکنن
میزی برای کار
کاری برای عشق
تختی برای خواب
خوابی برای جان
جانی برای مرگ
مرگی برای سنگ
سنگی برای یاد
یا د، یاد ، یاد ...
کنم در شب دعایی کز دلم بیرون روی
ولی آهسته می گویم خدایا بی اثر باشد![]()
شمع ،دانی که دم مرگ به پروانه چه گفت
گفت ای عاشق بیچاره فراموش شوی
پروانه سوخت و خوب جوابش را داد
گفت طولی نکشد نیز تو خاموش شوی
شب بودو شمع بودو غم بودو من
شب رفت و شمع سوخت و غم ماند و من
درین سرای بی کسی کسی به در نمیزند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند
یکی زشب گرفتگان چراغ بر نمی کند
کسی به کو چه سار شب در سحر نمی زند
روز میلاد تو آمد ، نسترنها تازهتر شد
آسمان رنگین کمان زد، قاصدک هم خوش خبر شد
روز میلاد تو باید ، پشت چشمان تو گم شد
خوابهای تازه تر دید، پا به پایت همسفر شد
بین رنگ سبزوآبی ، پرسه های بی هدف زد
زندگی راهم رها کرد، کوچه گردو دربه در شد
با تواز بودا سخن گفت، رفت وازچرخه رها شد
پیش چشمان مذابت، گر گرفت وشعله ور شد
مواد به کار رفته در ساخت زنان:
گوشت و استخوان 40تا60 کیلو
لوازم آرایش: یه من
عشوه:40خروار
قروفر:50دور در دقیقه
زبان:14 متر
توانایی بیان:2000اسب بخار
قدرت اشک ریزی:5 لیتر در ساعت
منطق:2گرم در کل
عقل: نیم مثقال
لجبازی:به اندازه کافی![]()
![]()
![]()
امروز که غبار خستگی روی تنم نشسته به تو محتاجم
میخواهم مرا از غبار دلتنگی و خستگی پاک کنی
وبا دستان مهربان و صمیمی ات تارهای قلبم را بنوازی
وبا صدای دلنشینت اینبار مرا بخوانی
اگر گیتار دلم را به صدا درآوری زیباترین آهنگ دنیا را نواخته ای
زیرا که صدای قلبم جز عشق تورا تمنا نمیکند
اگر مرا بخوانی قشنگترین شعرها را خوانده ای
چرا که در صفحه قلبم جز نام و یاد تو چیز دیگری نیست
وبا بوسه های به یادماندنی ات زیبایی بخش ، به این ترانه و آهنگ رویایی
تردید نکن بلند شو مرا بنواز مرا بخوان
دانستنیهای کوتاه و جالب
1- با 30 گرم طلا نخی به طول 81 کیلو متر میتوان درست کرد
2- با یک مداد معمولی خطی به طول 58 کیلومتر میتوان کشید
3- مقاوم ترین ماهیچه بدن در زبان قرار دارد
4- کلمه ماشین تحریر((Typewriter)) طولاني ترين کلمه ای است
که می توان با استفاده از حروف تنها یک ردیف کیبورد ساخت
5-چشمک زدن زنان تقریبا دو برابر مردان است
6-جلیقه ضد گلوله ، ضد آتش،برف پاک کن های شیشه جلوی
اتومبیل و چاپگرهای لیزری توسط زنان اختراع شد
7- تنها غذایی که فاسد نمی شود عسل است
8 - کروکودیل نمیتواند زبانش را دراز کند
9 - حلزون میتواند سه سال بخوابد
10 - در سال 1987خطوط هوایی((امریکن ایر لایز)) توانست با حذف
یک دانه زیتون از هر سالاد سروشده در پروازهای درجه یک خودچهل هزار
دلار صرفه جویی کند
11- مورچه همیشه روی سمت راست بدن خود سقوط میکند
۱۲ - قلب انسان فشار کافی ایجاد میکند تا به فاصله 30 فوتی
(تقریبا 8 متر) خون را به خارج از بدن پمپاژکند
13- موشهای صحرایی چنان سریع تکثیر میشوند که در عرض هجده
ماه دو موش صحرایی قادرند یک میلیون فرزند داشته باشند